شهریور۱۱
آنجا که ! اندیشه را بیمی نیست ،
و سر برافراشته است ،
آنجا که دانش آزاد است ؛
آنجا که دیوار تنگ خانه ها جهان را در هم نشکسته ؛
آنجا که کلمات از ژرفای حقیقت بر می خیزند ؛
آنجا که تلاش پیگیر ، بازوانش را بسوی کمال میگشاید ؛
آنجا که نهر صاف خرد ، در شن زار غم افزای آیین مرده ، راه خود را گم نکرده ؛
آنجا که تو ، خاطر را به اندیشه و کردار ژرف راه مینمایی _ ای پدر ،
کشورم را در آن بهشت آزادی بیدار کن .
تاگور
شهریور۱۱
این گل کوچک را بچین ، و با خود ببر ، درنگ مکن !
بیم آن دارم مبادا از شاخه بیاویزد و به خاک افتد .
ممکن نیست که در حلقه گل تو جائی بیابد ، ولی آنرا با دستهایت بچین .
دردش ده ، و بزرگش دار . بیم آن دارم مباد ! پیش از آنکه آگاه شوم ،
روز پایان یابد ، و هنگام هدیه بگذرد .
گرچه رنگی تند ندارد و کم می بوید ، ولی این گل را به خدمت خود گیر و چون هنگام آن فرا رسد آنرا بچین . . .
شهریور۱۱
اگر تو سخن نگوئی من دلم را از سکوت تو پر کرده و آن را تحمل خواهم کرد .
آرام خواهم بود و مانند شب با بیداری پر ستاره اش که سرش را با شکیبائی بپائین خم کرده چشم براه خواهم بود . . .
شهریور۱۰
که تواند مرا دوست دارد 
وندرآن بهره خود نجوید ؟ 
هر کس از بهر خود در تکاپوست ، 
کس نچیند گلی که نبوید . . . 
عشق بی خط و حاصل ، خیالی است . 
. . . ؛
کس نخواهم زند بر دلم دست ، 
که دلم آشیان دلی هست .
ز آشیانم اگر حاصلی نیست ، 
من برآنم کز آن حاصلی هست ؛
به فریب و خیالی منم خوش . . . 
شهریور۱۰
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست 
که من به زندگی نشستم !
من برمی خیزم !
چراغی در دست ، چراغی در دلم . 
زنگار روحم را صیقل می زنم .
آینه ای برابر آینه ات می گذارم 
تا از تو
ابدیتی بسازم . 
شهریور۹
در آن روزگاران ،
_ زمستان در بهار _ که به هر کوچه ، شهر ، جهان می رفتم

در دفتر خاطرات ،
خامی ، پختگی ، سوختگی را می نوشتم ؛

آخر ، خیال می کردم ،
که تنها منم ، که می روم ، و در انتها می سوزم ؟!

در این روزگاران ،
_ بهار در زمستان _ که به هر کوچه ، شهر ، جهان می روم ،

از میان این همه سوخته ، تنها منم ، که مانده ام ؟!

شاید ، سوختن عادت من شده است و من نمی دانم ؟!

شهریور۹
_ چند خدا ؟! 
_ به تعداد خداپرستان ! 
_ اما . . . ؟!
_ بله ، اما ، خدا یکی است ؟!
_ چطور ؟! 
_ حداقل چهار خدا ؟!
_ چگونه ؟! 
_ خدای حاکمان ، خدای محکومان ، خدای هم حاکمان و هم محکومان ، خدای آفریننده !
_ خدای حاکمان ؟! مخلوق ؟! 
_ خدای زورمندان ، زراندوزان ، ریا کاران ، خدای مستبدان ، استثمارگران ، استحمارگران ، خدای استعمارگران ؟!
_ خدای محکومان ؟! مخلوق ؟! 
_ خدای بندگان ، زیردستان ، ضعیفان ، فقیران . . . ؟!
_ خدای هم حاکمان ، هم محکومان ؟! مخلوق ؟! 
_ خدای دو چهرگان ؟!
_ خدای آفریننده ؟! خالق ؟! 
_ جماد ، نبات ، حیوان ، انسان و . . . ،
_ خلاق ؟! 
_ فاعل اول ؟!
شهریور۹
من با خود فکر میکنم ! ! ! 
چگونه است ؟ ! 
ما در این سر دنیا عرق می ریزیم , 
وضعمان این است ! ! ! 
و آنها در آن سر دنیا عرق می خورند, 
وضعشان آن است ! ! ! 
نمی دانم ! ! ! 
مشکل در نوع عرق است یا در ریختن و خوردن ؟ ! 
شهریور۹
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند 
حیف من زاده امروزم 
خدایا جهنمت فرداست 
پس چرا امروز می سوزم . . . ؟ 
شهریور۹
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردم بی درد ندانی که چه دردیست . . .

شهریور۹
من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت ، 
من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد ، زیرا شادمانی او شادمانی من است . . . 
کورش کبیر
شهریور۹
زندگی هنر نقاشی کردنه . . . 
سعی کن همیشه طوری زندگی کنی که وقتی به گذشته بر می گردی نیازی به پاک کن نداشته باشی . . . 